Wednesday, 6 January 2016

آيا عشق به آذربايجان كافى است؟ معصومه قربانى

آذربايجان كافى است؟- معصومه قربانى 

meqal
 هدف ما چيست؟ما انسانهايى كه تا حدى راحت زندگى را بر خود حرام كرده ايم و هر كس به فراخور توانش به مجادله اى (صرفنظر از درست بودن يا نبودنش ) مشغول هستيم كه از ميزان سود و زيانش مطمعن نيستيم و البته يحتملا تا حالا سودى شخصى براى مان نداشته است بدنبال چه هستيم؟بسيارى جواب خواهند داد كه ما بر عليه بندگى و رقيت آذربايجان و با عشق آذربايجان زندگى و مجادله مى كنيم!اما آيا اصلا به اين آذربايجان مى توان عاشق شد؟ممكن است كه طرح سوال و نحوه مطرح كردنش تا حدودى تعجب برانگيز باشد!براى روشنتر شدن بيشتر موضوع سوالى ديگر مى خواهم طرح كنم.رقيت،بندگى و حقارت آذربايجانى كه ما با عشقش مبارزه مى كنيم از چه چيزى نشات مى گيرد؟جواب من اين نيست كه اين از دسيسه هاى امپرياليسم و دولت هاى نژادگراى مستقر در ايران نشات مى گيرد!البته ممكن يكى از دلايل اش تبليغات و اقدامات بى وقفه نظامهاى مستقر استبدادى و نژادگراى مستقر در ايران باشد.اما دليل اصلى و مهمترين دليلش را مى توان در خود آذربايجان پيدا كرد،آرى در آذربايجان،نه در مكانهاى دوردست.در انسان تورك و آذربايجانى كه تسليم طلبى،بندگى و رقيت،پول پرستى،راحت طلبى و بردگى تبديل به روال عادى زندگى مردم شده است،حتى عشق خالى به آذربايجان و تورك كه محصول ناسيوناليسم ابتدايى است،خود محصول بندگى است كه هنوز طوق بندگى را از گردنش باز نكرده و حتى حاملانش اين طوق بندگى را با افتخار حمل مى كنند.مگر مى توان فقط به آذربايجان عشق ورزيد،بدون اينكه بيشترين مبارزه عليه آذربايجان انجام نداد،عليه آذربايجانى كه بيشترين دليل ذلت و خوارى اش،در حقيقت ذلت و خوارى انسان تورك نهفته است.براى نمونه اگر مى خواهيم با اين ذلت و خوارى آشنا شويم،در مرحله اول ذلت و خوارى آغشته به بى عملى را بايد در بين مدعيان عشق به آذربايجان جستجو كرد.مثلا خيلى از فعالين ما چندين ده سال است ساكن غرب هستند و بعضى هايشان پيشرفت كرده اند و به مدارج دكتر و پرفسورى رسيده اند و بى شك مسلط به چند زبان خارجى شده اند!آرى به زبان انگليسى،فرانسه و المانى مسلط شده اند،به زبانهايى كه آثار و نوشته هاى ملت هايى كه موقعيت ما را داشته اند و تجربه هاى حين مبارزه شان را نوشته اند مسلط شده اند!آنها مى توانستند عوض فحش و شعارهاى هاى توخالى فيس بوك و پالتاك و اظهار عجز ناميد كننده شان،هر كدام چند صفحه اى را از اين مطالب ترجمه كنند تا چراغى بر راه برون رفت انسان تورك از وضعيت تحقير آميز را روشن كنند،آنها مى توانستند دردهاى هموطنانشان را به زبانهايى كه مسلط هستند را بنويسند تا افكار مترقى دنيا از وضعيت برده گونه ملتمان خبردار كنند.اما آنها فقط آه و ناله مى كنند و اظهار نااميدى مى كنند و اين اظهار نااميدى توام با حس حقارتى كه از نژادپرستى فارس محور به ارمغان برده اند تبديل به متد مبارزاتى خود مى كنند و در واقع از المان و فرانسه و امريكا،فقط فحش هايش را براى ملتمان ترجمه مى كنند.يا ما مدام از بى پولى مى ناليم،از اينكه پول كافى نداريم تا براى آذربايجان مبارزه كافى كنيم،تلويزيون يا سايت يا روزنامه اى راه بيندازيم!نقش بى پولى مان را برجسته مى كنيم تا نقش بى اراده گى مان را بپوشانيم،درست است كه لااقل مبارزين سياسى ما بى پول هستند و زير پايه اجتماعى ما مبتنى بر فقر و محروميت است و شايد مبارزه و اعتلاى معلومات نياز به فراغتى خاطر دارد.اما نقش اراده در اين ميان چه مى شود؟اينكه روزنامه نداريم و نمى توانيم داشته باشيم(يا بخاطر بى پولى و يا ممانعت حاكميت)آيا گناهكار نيستيم كه نقش ديوار و كوچه و خيابان را در نظر نمى گيريم،آنها كه در تصرف ماست و استفاده از آن احتياج به پول چندانى ندارد و اتفاقا از هر رسانه اى هم قدرتمندتر و تاثير گذارتر است.ما همه ادعا مى كنيم كه عاشق آذربايجان هستيم،اكثرا ما نمى توانيم يك صفحه به زبان مادرى مان مطلبى بنويسيم،ولى روزى يك ربع يا نيم ساعت از وقتمان را به آموختن دستور زبان و نگارش زبان توركى نمى گذرانيم.آرى درست است كه ما با دولتى مستبد و نژادگرا سرو كار داريم كه ما را مى خواهد از خودمان تهى كند،ولى ما هم مقصر هستيم كه به آسانى از خود تهى شده ايم،حتى مايى كه ادعاى عشق آذربايجان را داريم در باطن تسليم اين سيستم توتالير شده ايم.مبارزه ما بيشتر از آنكه بر عليه قوم يا ملتى خاص باشد بيشتر بايد بر عليه خود ما باشد،بر عليه شخصيت ضعيفمان،بر عليه بردگى درونمان بايد باشد،ما قبل از آنكه آذربايجان آزاد را بسازيم بايد خودمان را آزاد كنيم!مگر انسانهاى با ذهنيت هاى برده وار مى توانند ملتى را آزاد بسازند.مگر مى توان به آذربايجان عشق ورزيد،به آذربايجانى كه زنانش نه توسط فاشيسم و نژادپرستى فارس محور،كه اتفاقا توسط مردان آذربايجانى به بند كشيده شده اند،زنانى كه نقش شان تقليل يافته به ماشين جوجه كشى و ارضاى جنسى مردان است!لااقل نصف اهالى آذربايجان در رقيت و بندگى خود آذربايجان،آنهم به بدترين شكل ممكن هستند.بعنوان مثال چند نفر از فعالين آذربايجانى براى براى من مسيج فرستاده اند كه ادبيات مورد استفاده من در نوشته هايم زنانه نيست و مردانه است!چه تحقيرى بالاتر از اين كه از ديد آنها يك زن نمى تواند از آزادى آذربايجان بنويسد،چه از ديد انسان آذربايجانى وظيفه زن بچه دارى و ارايه خدمات جنسى به ولى نعمت خود است و چه آنها بايد از عشق(آنهم به شهوانى ترين مدل آن) بنويسند تا بعنوان زن به رسميت شناخته شوند.مگر مى توان بدون آزادى زن آذربايجانى،به آذربايجان عشق ورزيد .كانت در روشنگرى چيست مى گويد:روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خويش تحميل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمايی ديگری است. اين صغارت خود- تحميلی است اگر علت آن نه در سفيه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون راهنمايی ديگری باشد. شعار روشنگری اين است : Sapere Aude »در به کار گيری فهم خود شهامت داشته باش.(١)
شخصيت انسان تورك و آذربايجانى امروز از اين صغارت به شديدترين وجه ممكن رنج مى برد،حتى خشونت كلامى بدون عمل او از اين صغارت ،ترس و عدم شهامت او در مقابل احساس ناتوانى اش نشات مى گيريد،او آنقدر از اين احساس صغارت و عدم شهامت رنج مى برد كه به مانند كسى در حال غرق شدن به هر ريشه و چوب ضيعفى كه به دستش مى رسد توسل مى جويد،اما او فراموش كرده است كه براى آزادى ملتى بايد اول از همه خود منفرد را بايد ساخت.هر مبارزه اى بدون خودسازى و مبارزه بر عليه شخصيت حقير شده خود انسان آذربايجانى منتج به شكست خواهد شد.حتى شعارگرايى و طرد سطحى انسانهاى مخالفى را كه با عنوان مانقورد خطاب مى شود،نشان از اين دارد كه مسله را تشخيص داده شده است،اما تحقير يك قربانى يا يك مخالف بعنوان مانقورد،نشان مى دهد كه حتى خطاب كنندگان خود هنوز نتوانسته اند از بند حقارت و صغارت رها بشوند،چه اينكه عوض روشنگرى و هدايت،سطحى ترين و تحقير كننده ترين راه را براى مبارزه با اين حس حقارت و صغارت برگزيده اند،كه اين نشان از اين دارد كه حتى روشنفكران و صاحبنظران اين حركت خود گرفتار ضعف شخصيت درونى هستند و هنوز نتوانسته اند از مرحله حقارت تحميلى سيستم نژادمحور و ديكتاتور، خود را خلاصى يابند.

آرى بدون مبارزه اى بى امان بر عليه آذربايجان(آذربايجانى كه بندگى و رقيت و صغارت در آن موج مى زند) نمى توان بر آذربايجان عشق ورزيد و شايد اين والاترين عشق به آذربايجان باشد.
پ ن:اين نوشته در پى تطهير نظام و سيستم نژادمحور و ديكتاتور جمهورى اسلامى نيست،بلكه مى خواهد نشان دهد كه بدون ساختن شخصيت خود،با اين سيستم و نظام نمى توان مبارزه كرد.
(١)روشنگرى چيست-إيمانويل كانت ترجمه مصطفى ملكيان
معصومه قربانى (289)

No comments:

Post a Comment